این جا گلخانه ای است برای جمع آوری و نگهداری گلهای دماغ پرور و زیبای شعر و ادب ، که به تدریج از چنین گلهایی پر خواهد شد تابرای عزیزانی اهل ذوق که به تماشای این گلخانه بیا یندهر چه بیشتر دیدنی و..... باشد - تماشا خوش!!ا
Thursday, September 25, 2008
Monday, July 07, 2008
رباعیات از سروده های استاد محمد قهرمان
خوشحالیم که بعد از چندی به لطف ارجمندی شعر و ادب دوست از خراسان چند صفحه شعر شامل رباعی و غزل از سروده های تازه استاد قهرمان همراه با شرح حال فصیحی هروی وگزیده ای از اشعار وی نوشته استاد برای گلخانه پیام آشنا رسیده که تمامآ با شروع به وارد شدن در این پست و پست های بعدی به این گلخانه صفای تازه ای خواهند بخشید... قسمتی از این رباعیات به راستی دلپذ یر را در زیر می بینیم.
*
Labels:
رباعیات از استاد قهرمان
Thursday, May 29, 2008
زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جو ها .....ه

بعد از درست یکسال غزل زیبای زیر سروده استاد قهرمان را مجددآ از آرشیو برای این پست انتخاب کردیم، بخوانیم و لذت ببریم
ه
محمد قهرمان در توضیح کوتاهی بر این غزل، نوشته است: ه
*
با "با الهام از غزل دوست مهربان امید، به این گمان که
استقبالی خواهد بود از آن" ه
* ه
زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جو ها
هه چه می پرسی زحال و روز سوسن ها و شب بوها------د
چمن در انتظار آب، آتش زیر پا دارد
-به جای سبزه بر خیزد کنون دود از لب جو ها
بهار آمد ولی آگه نمی گشتم ز دلتنگی
نمی آشفت اگر خواب مرا شور پرستو ها
به رنگ زرد می سازند با رخسار گرد آلود
--به سر سبزی سمر بودند اگر در باغ ناژو ها
گشوده چتر خود را نارون با صد امید اما
هنمی افتد گذار ابر بارانی به این سو ها
به رنگ آمیزی گل ها چرا باید نهادن دل
-در آن گلشن که وقت رنگ ها تنگ است چون بوها
به رنگ زرد می سازند با رخسار گرد آلود
--به سر سبزی سمر بودند اگر در باغ ناژو ها
گشوده چتر خود را نارون با صد امید اما
هنمی افتد گذار ابر بارانی به این سو ها
به رنگ آمیزی گل ها چرا باید نهادن دل
-در آن گلشن که وقت رنگ ها تنگ است چون بوها
ز پر واز پرستو ها کسی را دل نمی جنبد
که داده این چنین پیوند سر ها را به زانو ها؟
رجوع غم به دل های عزیزان است در عالم
چو زنبوران که بر گردند از صحرا به کندوها
زگوهر های غلتان، خویشتن داری چه می جویی
-که آخر دانه های اشک می غلتند بر رو ها
که داده این چنین پیوند سر ها را به زانو ها؟
رجوع غم به دل های عزیزان است در عالم
چو زنبوران که بر گردند از صحرا به کندوها
زگوهر های غلتان، خویشتن داری چه می جویی
-که آخر دانه های اشک می غلتند بر رو ها
**
Thursday, January 31, 2008
Sunday, January 20, 2008
ترجمه شعری از شاندرو پتوفی

.
این پست را به ترجمه شعری از شاندور پتوفی شاعر بزرگ مجارستانی ، اثر استاد قهرمان که شعر را بامفهوم ساده و زیبای آن به دلپذیر ترین شکل باز گو کرده است اختصاص دادیم. ه
.
تو بهار را دوست می داری
ه................................................ازشاندور پتوفی ، شاعر مجار
تو مشتاق بهارانی و من مفتون پائیزم
سراسر عمر تو باشد بهار و عمر من پائیز
گل سرخ بهاران است جانا ! گونه های تو
دو چشم خسته من ، آفتاب زرد پائیزی
از این جا چون به راه افتم ، اگر گامی گذارم پیش
زمستان را رسم بر آستان سرد و برف آلود
عزیزم ! گر تو گامی می نهادی پیش و من واپس
به تابستان گرمی بخش ، در آغوش هم بودیم .....ه
.
*****
Friday, January 04, 2008
ره آورد سفر
قبلآ اشاره ای داشتیم به سفر چند روزه اخیر استاد قهرمان به تهران ،یکی از دوستان ادیب " پیام آشنا " ازمشهد غزل زیبای زیرسروده ایشان را برای ما فرستاده اند که با هم می خوانیم
ره آورد سفر ! ه
دست خالی چون دعای بی اثر بر گشته ام --------
شام تاریکم، چرا نوری به جان من نتافت؟
اه---------------تا بگویم کز ملاقات سحر برگشته ام
سنگ را بی همزبانی های من در گریه کرد
ن ----------ناله را مانم که از کوه وکمر بر گشته ام
ب---------بی ثمر گشتم مسافر، بی ثمر بر گشته ام
گفتم از دیدار او چشمی توانم آب داد
ن ----------نا امید از دیدنش با چشم تر بر گشته ام
هیچ تاثیری در آن سنگین دل ظالم نکرد
هیچ تاثیری در آن سنگین دل ظالم نکرد
ب ------------با خبرگر آمدم، یا بی خبر بر گشته ام
شوقم از بی اعتنائی های او افسرده شد
ش -----شعله رفتم، نا توان تر از شرر بر گشته ام
از چنین سودای خوش ظاهر که پیش آمد مرا
س--سود من این شد که سر تا پا ضرر بر گشته ام
سعی بیجا کردم و چیزی نیاوردم به دست
ب ---بسکه بال و پر زدم ، بی بال و پر برگشته ام
تا نماند گوشه غم بیش از این خالی زمن
گ -----گر به پا رفتم ز شهر خود، به سر برگشته ام
86/10/9
**** ............... ......................................
Wednesday, December 19, 2007
برای خانم سیمین بهبهانی

غزلی ناب برگزیده از کتاب شعراستاد محمد قهرمان "حاصل عمر" . استاد ضمن اشاره به : "خطی ز سرعت و از آتش " از آثار سیمین بهبهانی 1360 ،در بیت آخر این شعر، هم چنانکه درعنوان غزل هم نوشته شده، آن را به این شاعره توانا و گرانقدر هدیه کرد ه است
--.
------
برای خانم سیمین بهبهانی
.
چه رنگ تازه فلک انگیخت، که رسم کهنه دگرگون شد
ه .......... .. ........... از این دیار بهار ما ، خزان نیامده بیرون شد
در این زمانه که ویرانی ز ابر حادثه می بارد
ه . ........ چه سقف ها که فرو پاشید، چه نقش ها که دگرگون شد
ز برگ لاله زمین باغ، چو خون تازه به سرخی زد
ه ....... ز مرگ سرخ شقایق، دشت چو زخم دوخته پُر خون شد
ز شوره زار لب خشکم، گل ترانه کجا روید
ه ............ . که شور ساز و نسیم نی دگر فسانه و افسون شد
اگر چه منظره ی ایام هزار رنگ به خود گیرد
ه . . . . .. و لی به وهم نمی گنجید چنین غریب که اکنون شد
چو مهر ِ روشن خاور را به چاه ِ غرب در افکندند
ه ........... . . . . هجوم وحشت ِ تاریکی به شهر آینه افزون شد
نسیم زمزمه گر، شب هازند چو شانه به گیسویش
ه . . . . . . . . چرا ز بید نمی پرسد، چه رفته بود که مجنون شد
نشاط در دل ما غم شد، سرود بر لب ما خشکید
ه . . . . . . به جای نغمه بر آمد آه ، چو کار نوحه به قانون شد
به مومیایی ِ بی دردان امید بست دلم ، اما
ه . . . . . . . . . کسی درست نمی داند دل شکسته من چون شد
زمان اوج رذیلت هاست، زمان قلب حقیقت هاست
ه . . . . . فغان که هر بد و خوبی را اساس و قاعده وارون شد
چه اعتماد کنم دیگر به گفته های تو ای تاریخ
ه . . . . . . که تا زمانه ورق گرداند، ستوده های تو ملعون شد
ز بس که نرم دل افتادم ، شکستِ سنگ اگر دیدم
ه . . . . دلم که شیشه ی نازک بود شکسته خاطر و محزون شد
ز چشم بندِی گردون بود ، نه رنگ بازی تو ای عصر
ه . . . . . . . که چشم بسته ، دل مردم به جلوه های تو مفتون شد
ه . . . "خطی ز سرعت و از آتش " گذشت بر ورق ذهنم
ه . . . به یاد ِ شعر ِِ خوش ِ "سیمین " کلام دلکش ِ موزن شد
ه .......... .. ........... از این دیار بهار ما ، خزان نیامده بیرون شد
در این زمانه که ویرانی ز ابر حادثه می بارد
ه . ........ چه سقف ها که فرو پاشید، چه نقش ها که دگرگون شد
ز برگ لاله زمین باغ، چو خون تازه به سرخی زد
ه ....... ز مرگ سرخ شقایق، دشت چو زخم دوخته پُر خون شد
ز شوره زار لب خشکم، گل ترانه کجا روید
ه ............ . که شور ساز و نسیم نی دگر فسانه و افسون شد
اگر چه منظره ی ایام هزار رنگ به خود گیرد
ه . . . . .. و لی به وهم نمی گنجید چنین غریب که اکنون شد
چو مهر ِ روشن خاور را به چاه ِ غرب در افکندند
ه ........... . . . . هجوم وحشت ِ تاریکی به شهر آینه افزون شد
نسیم زمزمه گر، شب هازند چو شانه به گیسویش
ه . . . . . . . . چرا ز بید نمی پرسد، چه رفته بود که مجنون شد
نشاط در دل ما غم شد، سرود بر لب ما خشکید
ه . . . . . . به جای نغمه بر آمد آه ، چو کار نوحه به قانون شد
به مومیایی ِ بی دردان امید بست دلم ، اما
ه . . . . . . . . . کسی درست نمی داند دل شکسته من چون شد
زمان اوج رذیلت هاست، زمان قلب حقیقت هاست
ه . . . . . فغان که هر بد و خوبی را اساس و قاعده وارون شد
چه اعتماد کنم دیگر به گفته های تو ای تاریخ
ه . . . . . . که تا زمانه ورق گرداند، ستوده های تو ملعون شد
ز بس که نرم دل افتادم ، شکستِ سنگ اگر دیدم
ه . . . . دلم که شیشه ی نازک بود شکسته خاطر و محزون شد
ز چشم بندِی گردون بود ، نه رنگ بازی تو ای عصر
ه . . . . . . . که چشم بسته ، دل مردم به جلوه های تو مفتون شد
ه . . . "خطی ز سرعت و از آتش " گذشت بر ورق ذهنم
ه . . . به یاد ِ شعر ِِ خوش ِ "سیمین " کلام دلکش ِ موزن شد
1361/6/28
....****
Tuesday, December 18, 2007
سه دوست شاعر در یک پیک نیک
دکتر شفیعی کدکنی، استاد محمد قهرمان و اخوان ثالث ( م. امید ) در یک پیک نیک ، دهی نزدیک نیشابور ، 28/ 1 / 1367
. ه
گون و نسیم
.
.
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
محمد رضا شفیعی کدکنی
لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیکست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ،دلم ، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم.
های نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ! ه
های نپریشی صفای زلفکم را ،دست! ه
و آبرویم را نریزی ، دل! ه
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیکست...
اخوان ثالث (م. امید) ه
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوي کسي يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين! .ه
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي... ه
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تي پا خوردۀ رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمۀ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود،پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين
درختان، اسکلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده، مهر و ماه، زمستان است
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوي کسي يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين! .ه
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي... ه
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تي پا خوردۀ رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمۀ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود،پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين
درختان، اسکلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده، مهر و ماه، زمستان است
.
اخوان ثالث (م. امید) ه
Thursday, December 13, 2007
Thursday, November 29, 2007
از ین که باز در افتم به چاه ....ه
Saturday, November 10, 2007
عمر را استاده پندارم ،........ ه
Subscribe to:
Posts (Atom)





